بي هويتي افراطي در ملودرامي ازدواج زده
سهيلي زاده در مقام كارگردان اثر با فرمول امتحان پس داده ای زندگی چند خانواده را به یکدیگر پیوند داده و داستان هایی فرعي و بي برهان را راي كشش ماجرا بدان دوخته است.
اشاعه بي هويتي و بي اصل ونسب بودن بر ديگر داستان هاي فرعي كه جز به درازا كشيدن روايت هيچ كاربردي نداردمي چربد و به كارگيري بازيگراني كه به هر حربه اي بايد در قاب جادويي حاضر شوند از اصلي ترين پيامد هاي منفي دلنوازان است.
بهزاد ؛ شخصيت تراشيده و صيقل داده شده از چند بعد بي هويت است نه پدرش را قبول دارد و نه پدر خوانده مهربانتر از پدرش را؛ الهام مبدل به" ستايش" گشته 3 پدر دارد كه همه خواهان اويند.نه شوهر مادرش را مي پذيرد و نه پدرش را و بي اصل ونسب سربار بي پدراش مي شود. مهتاب و خواهرش كه در كمال وقاحت و گستاخي ترويج ناسازگاري مي كنند . رامين بي هيچ پشتوانه اي براي مفيد واقع شئن در روند داستان فقط با لودگي هايي كه مخاطب را دلزده مي كند با همسر بي ادب و گستاخش به زوج هاي جوان درس ناسازگاري و لجبازي مي دهند. يلدايي كه از بي كسي ابزار دست عمويي مي شود كه او را به هر سويي پرتاب مي كند.
گم شدن خواهر بهزاد در کودکی و مفقود شدن همزمان پدرش به جرم کلاهبرداری در كنار ديگر کاراکترها ي بي خاصيت مادر بهزاد ،روشنک و مهتاب و ... ویژگی خاصی ديده نمي شود. و همان کلیشه های دمده شده و نخ نما شده در مجموعه هاي تكراي فراتر نرفته است . مادری دلسوز و فداکار، دختر گستاخ و نمكين داستان و مهتاب نماد دختران مظلوم و رنجور عصر جاهليت در كنار هم ازدواج را به چالشي نابهنجار مبدل كرده اند . و هيچ ادله براي اين بي اصالتي وجود نخواهد داشت.
داستان بر محور كاراكتر بهزاد پسر ي كه خود راه و رسم زندگي را مي چيند كه نه احترامي به مادرش مي گذارد و به پدر قلابي اش؛ شخصيتي كه به جز بد آموزي براي مخاطبانش صيقلي نخورده است.
او رزومه و شناسنامه ای گنگ با اشتباهات زیادی دارد! که این امر برای سریالی به شدت متکی بر شخصیت ها و روابط حاکم بر آنان در حکم سم است.شغلی که برای وی انتخاب شده تضاد شدیدی با کاراکتر آشفته و سردرگم او دارد به همین دلیل هم به باور مخاطب نمی نشیند.
در كنار اين شورباي بي نام و نشان .ورود پدر بهزاد به ایران و ماجرای گم شدن دخترش و وکالت تام او به دوستش که حالا ناپدری بهزاد است، فقط براي گره افكني و ايجاد تعليق براي جلب مخاطب دنباله دار هدفي جز همراه كردن تماشاگر نداشته و ماجرا از روي تعليق و نه انتظار پيش مي رود.
جالب ان است كه سازندگان دلنوازان ویژگی این مجموعه را نگاه متفاوت و تازه به مسئله ازدواج می داند. اما نگرش متفاوت و نو تا كجا با به نگاه كج و تلخ اين پيوند مقدس ختم شود
تهيه كننده دلنوازان مدعي است كه "ممکن است شما هم در اطرافیانتان دیده باشید که خانواده ها فرزندانشان را از کودکی به نام هم می کنند. این مسئله درست نیست، چرا که وقتی بچه ها بزرگ می شوند شرایط تغییر می کند. در واقع مجموعه "دلنوازان" هشداری برای خانواده ها است و تلاش کردیم این نوع مسائل را برای مردم باز کنیم."
اما مخاطب تا كجا اين هدف سازندگان را دريافته است را بايد به تماشاگر سپرد.
دلنوازان نه يك سریال عاشقانه است ؛ نه مجموعه زنده و كه روح
زندگی در آن جاریباشد و نه يك دراماتیک معقول و معلوم نیست
که چرا این عشقها با یک كنش شديد شروع میشوند و با واكنش لطيفانه ادامه مي يابد و
با يك تنش جدي رو به خاموشي مي گرايد و با موضوع تکراری ازدواج و بدون هيچ
خلاقيتي پيش مي رود . سهیلیزاده دغدغه
جوانان را تنها در ازدواج و مسائل پیرامون آن دانسته و فراموش کرده است که یک جوان
در جامعه امروزی مشکلاتی فراتر از اینها دارد.
«دلنوازان» از ریتم قابل قبولي برخوردارنيست
و مخاطب از همان ابتدای داستان فهمیده است که ادم هاي منفي چه ریگی در کفش دارند و ظاهرسازی و
شیادی انان به راحتب براي تماشاگر مبرهن است
در این میان آنچه در زندگی «مهتاب» و «روشنک» هم وجود دارد همان دغدغه ازدواج است
و گویا چیزی فراتر از آن در زندگی آنها نیست. آنچه تا اینجا گفته شد فقط بحث روایت
است و روایت هم گویا در این سریال دچار ازدواجزدگی شده است.
در حوزه شخصیتپردازی ضعف بسياري گريبانگير دلنوازان است ، شخصیتها تکبعدی و بعضا غير ملومسند و انقدر در برخي مواقع
افراطي پرداخت شده اند كه خور را فراموش كرده اند تعریف شدهاند .مهتاب دختر فرشته خوي داستان چیزی جز سپیدی و ايثار ندارد تا جايي كه تماشگر را را
متهوع مي كند. او غم ندارد و فرشته اي است
كه آنقدر از خودگذشته است که خود
را فراموش کرده و و خود راوقف زودودن ناپاکیها ي دیگران بزداید .
«رامین » یک پسر بي هدف ناز پررورده و بي بهره از تعقل است كه منادي آن است كه شدت
و حدت تلخي هاي قصه را تعديل كند و کاری جز این هم ندارد. حماقت او در تصميم گيري
و نگرش او به زندگي گاه تا مرز راه رفتن روی اعصاب تماشاچی هم پیش میرود.
سهیلیزاده در پرداخت شخصيت ها ،استفاده
افراطي از نابازيگران و شخصیتپردازی هاي منسوخ
؛ كاراكتر هاي ساده و لو رفته ؛ تاكيد بر
منش بي خاصيت شخصيت ها موفق عمل نكرده است
. او حتي در انتخاب محور داستان مبني بر اينكه ديگر انتخاب از پیش تعیین شده به یک
ازدواج فامیلی در چنين خانواده ايي منسوخ است
داستان جوان عاشق با صداقت و جسارت ، انتخاب از پیش تعیین شده به یک ازدواج
فامیلی ،پدر خوانده اهل جبهه و جنگ و دفاع مقدس است، پدري کلاهبرداری از کشور گریخته و، خواهر ي دختري
كستاخ وبي ادب وخواهري فرشته خوي ودايه اي مهربانتر ازمادر؛ پزشكي (كه همه نوع
شخصيتي به او مي خورد جز طبابت)كه واي به حال بيمارانش وبه سر به سنگ خورده بهزاد و دل شکسته و رنجدیده و
پیدا شدن خواهر نابینای بهزاد و ترحم عاقلانه مهتاب به جراح قلب و به دست آوردن دل
بزرگترها به سادگی زندگی شیرین شود .در صدد معرفی پدر خوانده بهزاد به عنوان یکی
از مردان دفاع مقدس است آنقدر در جنبه های فرهنگی و تربیتی او را ناتوان معرفی می
کند که بهزاد را مجبور می سازد تا سخنان نادرست اتابک در مورد پدر خوانده اش را
بپذیرد.
نبود یک گفتمان منطقی؛ خلأ یک چهارچوب منطقی و یک گفت وگوی پر تنش در یک خانواده و شاید یک جامعه حاصلش بهزادهایی است که یا باید استقلال مالی داشته باشند و در غیر این صورت بتدریج حقوق خود را آنقدر پایین بیاورند که در سایه بزرگترها گذرانی داشته باشند و مزه و لذت زندگی را از کانال آنان عبور داده و به حداقلها رضایت دهند.منطق بدون نفوذ در شخصيت ها به قدر است كه همذات پنداري را به كلي از سريال دور كرده است. قداست هنر عشق ورزیدن را پایمال ننماید. دلنوازان به راحتي هر چه تمام شأن جوانان این جامعه را نادیده گرفته است و به روحیه حقیقت جویی مردم كه با استرس ها و كنجكاوي هاي بی پایه مجموعه را تعقیب ميكند بي وفايي كرده است.
