تبليغاتX
ناوک

ناوک

اگر حرف های دلم بی اگر بود

بي هويتي افراطي در ملودرامي ازدواج زده

دلنوازان ملودرام ساده ؛ بي نا و بي رمق و تکرار سنت اجتماعی نادرست تهدید و تحقیر و آنگاه ترحم است كه جز ترويج بي هويتي و آموزش هاي بي سروته  ؛ به بعد فرهنگي يك اثري كه بتواند از پتانسيل قدرتمند تلويزيون استفاده كند هيچ گوشه چشمي نداشته است و سازندگان فراتر از سرگرمي براي مخاطباني كه جز داستانسرايي و گذران شبها ي طويل پاييز كاري ندارند به بحث ديگري فكر نكرده اند.

سهيلي زاده در مقام كارگردان اثر با فرمول امتحان پس داده ای  زندگی چند خانواده را به یکدیگر پیوند داده و داستان هایی  فرعي  و بي برهان را راي كشش ماجرا بدان دوخته است.

اشاعه بي هويتي و بي اصل ونسب بودن بر ديگر داستان هاي فرعي كه جز به درازا كشيدن روايت هيچ كاربردي نداردمي چربد و به كارگيري بازيگراني كه به هر حربه اي بايد در قاب جادويي حاضر شوند از اصلي ترين پيامد هاي منفي دلنوازان است.

بهزاد ؛ شخصيت تراشيده و صيقل داده شده  از چند بعد بي هويت است نه پدرش را قبول دارد و نه پدر خوانده مهربانتر از پدرش را؛ الهام مبدل به" ستايش" گشته 3 پدر دارد كه همه خواهان اويند.نه شوهر مادرش را       مي پذيرد و نه پدرش را و بي اصل ونسب سربار بي پدراش مي شود. مهتاب و خواهرش كه در كمال وقاحت و گستاخي ترويج ناسازگاري مي كنند . رامين بي هيچ پشتوانه اي براي مفيد واقع شئن در روند داستان فقط با لودگي هايي كه مخاطب را دلزده مي كند با همسر بي ادب و گستاخش به زوج هاي جوان درس ناسازگاري و لجبازي مي دهند. يلدايي كه از بي كسي ابزار دست عمويي مي شود كه او را به هر سويي پرتاب مي كند.

 گم شدن خواهر بهزاد در کودکی و مفقود شدن همزمان پدرش به جرم کلاهبرداری  در كنار ديگر کاراکترها ي  بي خاصيت مادر بهزاد ،روشنک و مهتاب و ... ویژگی خاصی ديده نمي شود. و همان کلیشه های دمده شده و نخ نما شده در مجموعه هاي تكراي فراتر نرفته است . مادری دلسوز و فداکار، دختر گستاخ و نمكين داستان و مهتاب نماد دختران مظلوم و رنجور عصر جاهليت در كنار هم ازدواج  را به چالشي نابهنجار مبدل كرده اند . و هيچ ادله براي اين بي اصالتي  وجود نخواهد داشت.

 داستان بر محور كاراكتر بهزاد پسر ي كه خود راه و رسم زندگي را مي چيند كه نه احترامي به مادرش مي گذارد و به پدر قلابي اش؛ شخصيتي كه به جز بد آموزي براي مخاطبانش صيقلي نخورده است.

او رزومه و شناسنامه ای گنگ با اشتباهات زیادی دارد! که این امر برای سریالی به شدت متکی بر شخصیت ها و روابط حاکم بر آنان در حکم سم است.شغلی که برای وی انتخاب شده تضاد شدیدی با کاراکتر آشفته و سردرگم او دارد به همین دلیل هم به باور مخاطب نمی نشیند.

 در كنار اين  شورباي بي نام و نشان .ورود پدر بهزاد به ایران و ماجرای گم شدن دخترش و وکالت تام او به دوستش که حالا ناپدری بهزاد است، فقط براي گره افكني و ايجاد تعليق براي جلب مخاطب دنباله دار هدفي جز همراه كردن تماشاگر نداشته و ماجرا از روي تعليق و نه انتظار پيش مي رود.

جالب ان است  كه سازندگان دلنوازان ویژگی این مجموعه را نگاه متفاوت و تازه به مسئله ازدواج می داند.  اما نگرش  متفاوت و نو تا كجا با به نگاه كج و تلخ اين پيوند مقدس ختم شود

تهيه كننده دلنوازان مدعي است كه "ممکن است شما هم در اطرافیانتان دیده باشید که خانواده ها فرزندانشان را از کودکی به نام هم می کنند. این مسئله درست نیست، چرا که وقتی بچه ها بزرگ می شوند شرایط تغییر می کند. در واقع مجموعه "دلنوازان" هشداری برای خانواده ها است و تلاش کردیم این نوع مسائل را برای مردم باز کنیم."

 اما مخاطب تا كجا اين هدف سازندگان را دريافته است را بايد به تماشاگر سپرد.



 

 

دلنوازان نه يك سریال عاشقانه است ؛ نه مجموعه زنده و كه روح زندگی در آن جاریباشد و نه يك دراماتیک معقول و معلوم نیست که چرا این عشقها با یک كنش شديد شروع میشوند و با واكنش لطيفانه ادامه مي يابد و با يك تنش جدي رو به خاموشي مي گرايد و با موضوع تکراری ازدواج و بدون هيچ خلاقيتي پيش مي رود .  سهیلی‌زاده دغدغه جوانان را تنها در ازدواج و مسائل پیرامون آن دانسته و فراموش کرده است که یک جوان در جامعه امروزی مشکلاتی فراتر از اینها دارد.

«دلنوازان» از ریتم قابل قبولي  برخوردارنيست و مخاطب از همان ابتدای داستان فهمیده است که  ادم هاي منفي چه ریگی در کفش دارند و ظاهرسازی و شیادی انان به راحتب براي تماشاگر مبرهن است
در این میان آنچه در زندگی «مهتاب» و «روشنک» هم وجود دارد همان دغدغه ازدواج است و گویا چیزی فراتر از آن در زندگی آنها نیست. آنچه تا اینجا گفته شد فقط بحث روایت است و روایت هم گویا در این سریال دچار ازدواج‌زدگی شده است.

در حوزه شخصیت‌پردازی ضعف بسياري گريبانگير دلنوازان است ، شخصیت‌ها تک‌بعدی  و بعضا غير ملومسند و انقدر در برخي مواقع افراطي پرداخت شده اند كه خور را فراموش كرده اند تعریف شده‌اند .مهتاب  دختر فرشته خوي داستان چیزی جز سپیدی  و ايثار ندارد تا جايي كه تماشگر را را متهوع  مي كند. او  غم ندارد  و فرشته اي است  كه  آنقدر از خودگذشته است که خود را فراموش کرده و و خود راوقف زودودن ناپاکی‌ها ي دیگران بزداید .

«رامین » یک پسر بي هدف ناز پررورده و بي بهره از تعقل است كه منادي آن است كه شدت و حدت تلخي هاي قصه را تعديل كند و کاری جز این هم ندارد. حماقت او در تصميم گيري و نگرش او به زندگي گاه تا مرز راه رفتن روی اعصاب تماشاچی هم پیش می‌رود.

سهیلی‌زاده  در پرداخت شخصيت ها ،استفاده افراطي از نابازيگران و شخصیت‌پردازی  هاي منسوخ  ؛ كاراكتر هاي ساده و لو رفته ؛ تاكيد بر منش بي خاصيت شخصيت ها  موفق عمل نكرده است . او حتي در انتخاب محور داستان مبني بر اينكه ديگر
انتخاب از پیش تعیین شده به یک ازدواج فامیلی در چنين خانواده ايي منسوخ است
داستان جوان عاشق با صداقت و جسارت ، انتخاب از پیش تعیین شده به یک ازدواج فامیلی ،پدر خوانده اهل جبهه و جنگ و دفاع مقدس است، پدري  کلاهبرداری از کشور گریخته و، خواهر ي دختري كستاخ وبي ادب وخواهري فرشته خوي ودايه اي مهربانتر ازمادر؛ پزشكي (كه همه نوع شخصيتي به او مي خورد جز طبابت)كه واي به حال بيمارانش   وبه  سر به سنگ خورده بهزاد و دل شکسته و رنجدیده و پیدا شدن خواهر نابینای بهزاد و ترحم عاقلانه مهتاب به جراح قلب و به دست آوردن دل بزرگترها به سادگی زندگی شیرین شود .
در صدد معرفی پدر خوانده بهزاد به عنوان یکی از مردان دفاع مقدس است آنقدر در جنبه های فرهنگی و تربیتی او را ناتوان معرفی می کند که بهزاد را مجبور می سازد تا سخنان نادرست اتابک در مورد پدر خوانده اش را بپذیرد.

نبود یک گفتمان منطقی؛  خلأ یک چهارچوب منطقی و یک گفت وگوی پر تنش  در یک خانواده و شاید یک جامعه حاصلش بهزادهایی است که یا باید استقلال مالی داشته باشند و در غیر این صورت بتدریج حقوق خود را آنقدر پایین بیاورند که در سایه بزرگترها گذرانی داشته باشند و مزه و لذت زندگی را از کانال آنان عبور داده و به حداقلها رضایت دهند.منطق بدون نفوذ  در شخصيت ها به قدر است كه همذات پنداري را به كلي از سريال دور كرده است. قداست هنر عشق ورزیدن را پایمال ننماید. دلنوازان به راحتي هر چه تمام شأن جوانان این جامعه را نادیده گرفته است  و به روحیه حقیقت جویی مردم كه با استرس ها و كنجكاوي هاي  بی پایه  مجموعه را تعقیب  ميكند بي وفايي كرده است.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:16  توسط امید فاخر  | 

آسيب شناسي فرهنگ انتخاباتي

نگاهي به فيلم آقاي هفت رنگ :

آقاي هفت رنگ  است .فيلم بي تكلف ؛ سرراست و بي غلوي است كه با روايت داستاني گيشه پسند و مخاطب عام محور توانسته به موفقيت نسبي دست يابد اما همين كه به وادي سينماي بدنه و كمدي كه نزديك مي شود از غنا و قوثش مي كاهد.  اما بر بك راند داستان يك خطي اش توانسته حتي به صورت مسقيم طعنه و گوشزد انتقادي اش  را از وضعيت بي سرو سامان جامعه هدفش وارد كند.

شاه حسيني براي پيشبرد شخصيت هاي قصه اش از دو رل سياسي بهره برده ؛ استفاده اي كه با شجاعت تمام ادامه نيافته است .او قصد داشته دغدغه هاي دروني خود و تهيه كننده اش را در ساختار گيشه محور خود وارد كند كاري كه همين موسسه در فيلم" كما" استفاده كرد و توانست منظورمدنظر ش را بر مخاطب پياده كند.

فيلمساز مساله و هنجار اجتماعي رادر پس زمينه سياسي طراحي مي كند و با انتخاب يك محله كوچك به صورت نمادين داستان را هدايت مي كند؛ شاه حسيني مي خواهد به مخاطبش بگويد كه  انسانها همواره از پس زمينه شخصيتي و خانوادگي خود در منصب اجتماعي خود بهره مي برند و ان را امري اجتناب ناپذير برمي شمارد.

فيلم سرنوشت جواني آس و پاسي را روايت مي كند كه مجبور مي شود براي حل كردن ماجراي عاطفي اش و رسيدن به نامزدش دزدي كند.او پولي را كه در بانك سرقت مي كند را در اتفاقي جيب فردي مي گذارد كه رئيس شوراي محله است  و زماني  كه براي گرفتن پولش به سراغ اين فرد مي رود متوجه مي شود او همسري صيغه اي دارد كه همسر اولش از اين موضوع بي خبر است و حالا شروع به سو ء استفاده مي كند تا مشكل مالي اش را حل كند. اين داستان يك خطي در ادامه با مقام دوستي و جاه طلبي براي رسيدن به كسب مدارج بالاي سياسي ادامه مي يابد.

بازگويه هاي انتقادي مناسبات سياسي

 آقاي هفت رنگ با نگرشي نمادين و برگرفته از بطن اجتماع به زيركي روابط انسانهاي جاه طلب را در جامعه بررسي مي كند.ديالوگ ها؛ پزها و پرداخت شخصيت آقاي كامران و رقيب انتخاباتي اش و نيز ترفند هاي       غير انساني و شگرد هاي جذب آرا همگي به خوبي درخدمت به تصوير كشيدن شخصيت هاي قصه  واقع شده اند و مخاطب با مابازاي خارجي اين ادم ها ارتباط منطقي برقرار مي كند. فيلم در بازگويه هاي انتقادي خود از مناسبات سياسي، به گفته‌هايي تكيه مي‌كند كه در ميان مردم رد وبدل مي شود  تظاهر براي جلب آراي مردم، دروغگويي و فريبكاري و شعار وعده و وعيد از مفاهيم سياسي است كه در روايت فيلم با شيوه اي ظنز آلود  عنوان مي شود. او براي نقد رياكاري و دروغ گويي و بي صداقتي مستقيم سخن مي گويد و براي فرار از گرفتاري هاي آتي پس از اكران ، در همان ابتداي فيلم اين نكته را به مخاطبان يادآوري مي‌كند كه تشابهات اسمي‌ داستان هيچ ارتباطي با واقعيت ندارد.

  شاه حسيني اگر مقام انتخاباتي مهم تري را به شخصيت ها مي داد مثلايك نماينده  مجلس را در نظر گرفت، بهتر مي توانست مفاهيم ضد اخلاقي را به مخاطب گوشزد كند اما مميزي ها  او را در مرداب صراحت گويي گرفتار مي كرد از اين رو مجبور مي شود در سطحي پايين‌تر يعني انتخابات شوراي محل رابراي به تصوير كشاندن  و آسيب شناسي فرهنگ سياسي و انتخاباتي در نظر گيرد.

استفاده از زبان ظنزو كنايه؛ جدي نگرفتن شخصيت ها ؛ وارد كردن داستاهاي موازي سطحي و بي محتوا؛ سوتي هاي ارتباط ادم ها و ديالوگ ها؛  بهره‌گيري از ظرفيت رواني  سياست و شوخي و كنايه از ظرافت هاي بعضا سهوي سازنده فيلم است. اما با اين حال هر چند كهگاهي در سكانس  هاي بي حساب كه ردپاي دخالت تهيه كننده فيلم به خوبي در ان مشاهده مي شود برا ي تفهيم  موضوع به مخاطب بجا عمل كرده است. 

 

محله اي كه در فيلم به تصوير كشيده شده هويت چندان مشخصي ندارد. در اين محله خانه ويلايي در كنار آپارتمان دوبلكس و خانه هاي قديمي حضور دارد. محله هويت درست و نقشه اي براي تماشاگر ندارد يك فضاي شلخته  و سردرگم به چشم مي خوردكه معرفي و بالاتكليفي آن مشخص و مشهود است .اين مساله يكي از ضعف هاي فيلم است كه پرداخت توجيه پذيري ندارد.

 

فيلم در يك كلام و در يك روايت يك خطي مي خواهد بگويد : آدم هايي كه در ساختار قدرت هستند، برايشان مهم نيست كه براي مردم چه اتفاقي مي افتد و رسيدن به قدرت و زر و تزوير از آلات دست انان است و براي نيل به هدف غير انساني شان به هر عملي كه راه را براي هدف كوتاه كند متوسل مي شوند و شهوت و عيش ونوش هم چاشني خشونت و خيانتشان مي شود.

 

مردم هميشه آمادگي گول خوردن و فريب خوردن را دارند

  در آقاي هفت رنگ شخصيت هاي داستان به دنبال قدرتند  وطماع و كلاهبردارهستندد. ملك زاده هم دست كمي از اكبر كامران ندارد. وقتي شخصيت  غير جدي ديگري به روايت اضافه مي شود تصور مي شودفيلم يك پايان طنز آميز دارد. در صحنه پاياني فيلم عطاران كراوات و لباسش را درمي آورد و آستين هايش را هم بالامي زند، بر خلاف تصور مخاطب، او به شكلي جدي وارد اين رقابت مي شود و انجاست كه مخاطب مي اندشد كه يك همدرد  او نماينده اوشده اما با اين حال چنين شخصيتي تا كجا مي تواند گره اي موكلانش باز كند

ملك زاده در جايي از فيلم به اكبر كامران اشاره مي كند " من بعيد مي دونم شما بتوني كاري براي مردم انجام بدي". در فيلم يك نمايش خدمت به مردم در جريان است،  فيلم در اين سكانس به معناي واقعي كلمه ظنز مي شود يعني با نگاهي زهر آلود و انتقادي عمل مي كند.مخاطب شايد در مواجه شدن با اين سكانس پوز خندي هم بزند اما اين حكايت بر گرفته از يك درد اجتماعي اسف ناك است كه نه تنها كميك نيست بلكه يك تراژدي محض است.

هر وقت به سكانس هاي شوراي شهر پرداخته مي شود تعداد زيادي آدم  بيكار ايستاده اند ، اما فيروزه براحتي مي تواند وارد اتاق اكبر كامران شود. از وقتي عطاران وارد مي شود، او براي انجام كارهاي ديگري مي آيد، اما از آنجا كه اغلب مردم تيپ و قيافه برايشان مهم است، شروع مي كنند به تحويل گرفتن او و پس از اين كه مي بينند  خوب صحبت مي كند، شيفته اش مي شوند و خيلي كوركورانه به او راي مي دهند و حتي به اين توجه نمي كنند كه دكتر نيست. حتي وقتي هم كه اعلام مي كند من دكتر سامان نيستم و يكي از خود شما هستم باز هم به او راي مي دهند. آنها هم گول دروغ بزرگ دكتر نبودن را خورده اند و هم گول صداقت را مي خورند. اين نشان مي دهد مردم هميشه آمادگي گول خوردن و فريب خوردن را دارند.

نكته قابل توجه ديگر ان است  كه آدمي با  چنين وضعيتي مي آيد و رئيس شوراي محله مي شود، اما هدف هايش را فراموش مي كند. اين اتفاقي است كه براي خيلي از ما در جامعه رخ مي دهد. او تلاش كرد به عشق خود برسد، اما حتي وقتي اكبر كامران 2 ميليون به او مي دهد، حاضر نمي شود آن را به نامزدش بدهد تا او را از دست قادر نجات دهد. حتي وقتي نامزد او در شوراي محله حضور پيدا مي كند، او نامزدش را هم نمي بيند. در جامعه ما امروز اتفاق هايي كه رخ مي دهد احساس و عاطفه را از ما گرفته و اين فيلم نمونه اي ساده از چنين ماجرايي است.

   

   بي لطف نيست كه براي نمونه به گاف هاي سازنده اثر اشاره كرد.انجا  كه دكتر سامان روز آخر تبليغات براي انتخاب شوراي محل، نامزد مي‌شود اما بعد از پايان سخنراني و انتخاب او از طرف مردم، پوستر تبليغاتي او را ديده ميشود معلوم نيست در چه فاصله به چاپ رسيده است  يا وقتي تماشاگر در مي يابد صبا از ماجرا خبر داشته متعجب مي‌شود كه پس چرا او هميشه از وفاداري شوهرش صحبت مي‌كند يا  فيروزه از كجا ميدانسته صبا همسر اكبر است و چرا سر از آرايشگاه فيروزه درآورده است   .صحنه ايي را به ياد آوريد  كه عطاران روي سن مي رود و آواز مي خواند، اما جماعت مطرب هايي كه با او آمده اند واكنشي نشان نمي دهند.

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1388ساعت 17:43  توسط امید فاخر  | 

ترجیح

ترجیح می دهم

 با کفشهایم در خیابان راه بروم

و به خدا فکر کنم

تا این که در مسجد بنشینم

به کفشهایم فکر کنم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:32  توسط امید فاخر  | 

اثبات يك جرم بي گناه

نگاهی به فیلم «درباره الی»

 

درباره الي فيلمي جزي نگر ، منسجم، تكنيك محور، متعارف،ساده ، برآمده از دل جامعه، محترم و در نهايت بي نقصي است كه به مدد گره  افكني هاي بجا ، ريتم درخور و هدايت بي اغراق و مدرن زده به خوبي يك داستان عامي را در غايت تنيك و موضوع  به تصوير كشيده است.

 

«درباره الی»  فيلم  قضاوت، راستی و دروغ، عشق، سرنوشت محتوم بشری، مذهب، اخلاق، سوءتفاهم‌ که سادگی و صمیمیت و است فيلمي كه اين خصايص انساني را در مواجه شدن ادما به منصه آزمون و مقايسه مي گذارد و سنگ محكي براي ميزان شدن شخصيت ها واقع مي شودو با  غوغايي خود خواسته مخاطب را همراه مي كند

 فيلم از سادگي  حرف مي زند و بي آنكه بخواهد  درشت نمايي هاي كاذب و اداهاي شبه متفكرانه را به رخ بكشد از زندگي دست نخورده سخن مي گويد و با پرداخت شخصيت هاي قصه بي هيچ دخالتي ْآنان را در سرنوشت و تصميمات آزادانه رها مي كند.

 درباره الی ماجرایی ساده رااصل قرار مي دهد و واز همين سادگي و به ساده گي درامي ساده اما محمكم وپيچيده اي را استخراج مي كند تا از ورایش به ژرفنای برسد و چقدر در این وانفسای بیرونی، این نقب درون، هم‌سنخ با احساسات و افکار برانگیخته کنونی به نظر می‌آید. طبعاً اشتباهی بزرگ است که اگر درباره الی را طبق تعاریف متداول فنی، سینمایی سیاسی و حتی اجتماعی بینگاریم؛ چه آن که این اثر اساساً فیلمی به شدت انسانی است و البته اگر واحد اصلی سیاست و اجتماع را انسان به حساب آوریم که همین نیز هست، آن گاه می‌توان با نگاهی تأویلی و عمیق، درباره الی را هم دور از این حوزه‌ها محسوبش نکرد.

فیلم تا یك سوم اول آن چیزی جز نمایش روابط چند خانواده متوسط شهری كه برای گشت و گذار به شمال كشور آمده‌اند، نیست؛ اما دقیقا آنجا كه مخاطب از تماشای این روابط خسته شده و بازی والیبال این جماعت به ظاهر خوش را هم به زور تحمل می‌كند، ناگهان افتادن پسربچه‌ای خردسال به دریا تمام پیش‌فرض‌های ذهنی مخاطب را به هم می‌ریزد. موضوع غرق شدن كودك چیزی نیست كه مخاطب بتواند بسادگی از كنار آن بگذرد.

 

از این مقطع به بعد داستان سراغ شخصیت‌های دیگری می‌رود و طی گفتگوهای پرتنشی كه میان آنها شكل می‌گیرد، مشخص می‌شود هیچ‌كس چیزی درباره الی نمی‌داند. نكته جالب این است كه قرار بوده این دختر، عروس این خانواده شود! از این به بعد فرضیه‌های مختلفی درباره این شخصیت مطرح می‌شود. آرامش این خانواده‌های به ظاهر خوش بسادگی دچار تزلزل می‌شود و‌بر‌هم می‌ریزد. همه چیز رنگ و بویی از «زهر مار» به خود می‌گیرد و آدم‌ها تلخ و غیرقابل تحمل می‌شوند.

 

"درباره الی" داستان ساده ای دارد و دچار پیچیدگی نیست. اتفاق های داستان قرار است واکنش های آدم های مختلف را نشان دهد و بخش اعظمی از فیلم به بررسی واکنش های اشخاص می پردازد. همچنین شخصیت ها در طول داستان بیشتر و بهتر به مخاطب شناسانده می شوند.

فیلمنامه "درباره الی" شخصیت های اصلی و فرعی ندارد و برای تمامی شخصیت ها به یک اندازه شخصیت پردازی انجام می شود. همچنین فیلمنامه برای ارائه بازی ها و هنرنمایی ها به بازیگران مجال داده است.

فیلمی که بی‌تکلف اما دقیق و ظریف از اساسی‌ترین هسته‌های وجودی ما آدمیان - و به ویژه اقشار متوسط جامعه که نه چنان گرفتار معیشتند که از اندیشه بازمانند و نه چنان در عیشند که از معنا - سخن می‌گوید غنیمتی دلنشین است.

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1388ساعت 14:41  توسط امید فاخر  | 

آشفته بازار

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد

نه ديداري نه بيداري 

مرا آشفته مي سازد 

چنين آشفته بازاري

+ نوشته شده در  سوم تیر 1388ساعت 12:51  توسط امید فاخر  | 

تنها خداست که می ماند

این روز ها هم سخت می گذرد و آسان

 و چه سخت است داشتن و نداشتن

کارکردن و تامین نشدن

و چه تلختر است صداقت داشتن و سیاست دیدن

دویدن و نرسیدن

 و تنها خداست که می ماند

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1388ساعت 19:35  توسط امید فاخر  | 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده ‏ی عادات و عقایدت  شوی،

 اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

 اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

  اگر در  زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ..راههای مختلف رو امتحان نکنی

 ورنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

 یا اگر بادیگران برای آموختن و گسب تجربه   صحبت نكنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

 اگر هنگامی كه با شغلت و یا کاری که انجام میدهی

 شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

 اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

 اگردنبال  روياهایت نروی،

 اگر به خودت اجازه ندهی

 كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت ورای مصلحت‌انديشی رفتار کنی

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

 اگر از شور و حرارت و هیجان

 از احساسات سركش،

 و از چيزهايی كه چشمانت را به

 درخشش وامی‌دارند،

 و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

 دوری کنی

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:19  توسط امید فاخر  | 

زير سوال بردن دموكراسي شعار زده

واكاوي فیلم "بیست "            

"بيست" ساخته عبد الرضا کاهاني نمره اش که بيست نبود،هیچ، بلکه کوچکترین خلاقیتی برای نشان دان نمونه های بهتر از چنین حدیث های ارباب و رعیتی  نداشته است.

فیلم از آنجایی شکل میگیرد که سلیمانی ،مالک رستورانی قدیمی در جنوب شهر به علت جدایی از همسرش دچار افسردگی و بیماری عصبی می شود و بنا به توصیه پزشکان باید از برگزاری مراسم عزا داری خودداری کند .او بی پروا برای رهایی از این مشکل به کارگران زیر دستش مهلت 20 روزه ای مي دهد که کار دیگری برای خود دست و پا کنند چراکه او تالار رامی فروشد . در ادامه تلاش این کارگران بی دست و پاست که هر یک به تنهایی قصد دارند سلیمانی  رااز تصمیمش منصرف کنند.

بيست دموكراسي شعار زده جامعه امروزي را به راحتي زير سوال مي برد و حكومت" ابسولوتيسم " را به مخاطب نشان مي دهد هر چند كه تزوير ي ميان اين دو نوع حكومت در قصه وجود  دارد اما كاهاني  با اگاهي از ان بهره بجايي  گرفته است.

«بيست» يك روايت ميني‌ماليستي است كه با ساختار شكني فرضي  باقصه‌اي اجتماعي، خاكستري و سياه مال و با استفاده مفرط و گاه بي‌هدف برخي شخصيت‌ها چندان فضا را مناسب جلوه نمي دهد.

 

فيلم با ترسيم فضايي نسبتا باورپذير و با در كنار هم قرار دادن شخصيت‌هايي جدا‌فتاده و وامانده در اجتماع شهري امروزي قالب دوگانه يافته است. از بابتي در پرداخت فقر وبي سرپناهي موفق عمل كرده اما در زير يك سقف جمع كردن ادم هاي درب و داغان فضا راتصنعي جلوه داده است .از اين رو باورپذيري مخاطب را زيرسوال مي برد  و اين پندار را تداعي مي كند كه اين ادمها به صورت غير واقعي دور هم جمع شده اند  به گونه اي كه فاصله‌اي ميان اين قصه و واقعيت تصور مي شود.

 اين‌كه همه كارگران مشكل محل سكونت دارند براي تماشاگرسوءتفاهم به وجودمي آورد.با اين حال فضاي اجتماعي فيلم بيست فضايي منجمد و سورئال نيست ، اما  روند قصه و شخصيت‌‌پردازي  باعث شده قدري فضا را دلخواه ذهن كارگردان  پيش برد .

 

«بيست» آينه تمام‌نمايي از زندگي شهري و انسانهاي  فلك زده اي است كه در فقر و ضعف  فكري و ذهني و نيز تقابل آن با خود خواهي و خود محوري در حركت است . رويكردي كه با نگاهي استعاري تلنگر و واگويه اي به نظام ناپايدارو ناعدالتي زندگي مي زند.

سومين ساخته كاهاني يك فيلم كلاسيك نماي مدرن زده است كه با پايان رها و سردرگم خود از نمونه هاي كلاسيك سرباز مي زند اما دوري از نماهاي مدرن و سانتي مانتال يك دو گانگي به وجود اورده است. كاهاني در دنيايش مي خواهد قصه مرگ و زندگي و تلاش براي بقا و زيستن را روايت كند .در مكتب فيلمساز برخي از انسانها محتوم به جبر هستند، كساني كه حتي بديهي ترين اصول زندگي شان تحت سلطه قرار دارد  و اين جاست كه او مي خواهد با  هشدار دادن و روشن كردن چراغ الارم ، مخاطب را به همذات پنداري با بي دست و پاهاي قصه اش همراه كند اما بهتر اين بود كه در پرداخت رل لااقل يكي از كارگران، حق خواهي را در حد يك انسان عادي هدايت مي كرد.

 يكي از جهان بيني هاي فيلمساز كنار گذاشتن دو مقوله زندگي و مرگ است ،از اين رو كاركرد دوگانه تالار عروسي و عزا به خوبي لحاظ شده است  تا یکی از کارکردی‌ترین مفاهیم مورد درام،به ازاي بیرونی داشته باشد، مکانی که با توجه به این کارکرد دوجهي برای صاحب و کارکنان تالار قرینه‌سازی را ملموس می‌کند. كاهاني قصد داشته با روایت قصه‌ای که از دراماتیزه شدن صرف فاصله می‌گیرد، به نیاز مخاطب پاسخی بديعي بدهد كه موفق نيست

  مهم ترین وجه فیلم بیست، باهم چينش كردن و همنشيني زمان با مكان است به گونه اي كه با گذشت و سپری شدن زمان ، مكان رو به زوال و انحطاط مي رود. مكان و زمان گزينه مناسبي براي افزودن بار  درام فیلم وگره افكني براي برخورد بین این دو انتخاب شكل می گیرد. فيلمسازبرای نمایش چنین موقيعتي، موقعیت هاي خرد و كوچك بهره مي گيرد و تضاد و برخورد زمان و مكان را اصلی ترین عامل پيشبرد قصه اش برمي گزيند.

 

هر یك از این آدم هاي" بيست" با نابودي موقعیت مكانی كسب رزق و روزي شان، ري اكشن ها و واكنش های مختلف دارند.بيست در مجموع از اشتراكات زندگي و اخلاقي كساني دم مي زند كه با همساني فقر و نداري هر يك به دنبال دغدغه هايي هستند. يكي برای بودن در كنار دلداده اش، دیگری برای  يافتن سرپناهی برای كودكش، تلاش ديگري براي علائق و شيفتگي هايش و خانواده اي برای از دست ندادن شغل و سلطان قدرت(سليماني) براي استراحت و آرامش روان  تلاش مي كند وكوششي كه نبرد نابرابري را در ميان نمايندگان يك جامعه نامتوازن مهيا مي كند.

 

"بیست"  با اصرار بر یک خط داستانی پررنگ  و يكه تازتوانايي آن را مي داشت که به قصه‌ای پر افت و خیز و در حين حال ملودرام جذاب و غير كسل كننده اي باشد اما با ساختار و پرداختی يكدست  با ريتمي كند و يك خطي از مسیر كيفيت قابل پیش‌بینی فاصله گرفته است.

فیلم باتاكيد بر موقعیت کلیدی مالك تالار بر يكي ازشرايط هاي بحراني جامعه اشاره بسزايي دارد، نبود " امنيت شغلي" و محوريت و سلطان منشي هاي صاحبان مشاغل واسترس و تحليل رفتن آرامش دروني كارگران، از مسائلي است كه كمابيش بر دنياي كار هماره حكم فرماست  و چه در فيلم و چه در فضاي رئال اين مناسبات سيال است وهميشه تصمیم عامل قدرت، پیش‌برنده موقعیت است .

«بيست» اگرچه در سکانس هایی با حضور پرويز پرستويي و فرشته صدر عرفايي، فيلم «کافه ترانزيت»  را در ذهن متبادر می کنداما قصه گويي «بيست» و حتي ساختارش به مراتب از آن فيلم نازلتر است .

بیست در یک جمله و به سروده لورکا"رنج ،رنج،هیجان،رویاو رنج است و این است زندگی " خواه بزی و خواه بمیر. بيست حدیث نفس انسانهایی ضعیف است که برحسب تصادف در زیر سقفی گرد هم آمده اند تا هیجان و رویا دغدغه اي برای رنج دیدن شان باشد .

پرويز پرستويي در اين فيلم هیچ گامی برای پیشرفت خود برنداشته است و هرچه بازی او رابه حساب قوت فیلم حساب کنیم تنها به قدرت او در القای حس و توانایی اوست و کاهانی در مقام هدایت کننده تلاش قابل توجهی نکرده است و فرشته صدرعرفايي، حبيب رضايي در هویت های پیشین خود فرورفته اند و تنها عليرضا خمسه و مهتاب کرامتی از دیگر رل های خود فاصله گرفته اند

از سویی دیگر نکته ای که بیانش ضروری به نظر می رسد آن است که سلیمانی که این قدر زود استحاله شخصیتی می یابد پس چرا این لطافت را در باطنش در نمی یابیم ،آیا نمی شد تالار را تخته نمی کرد  و به مشتریان عبوری بسنده می کرد و راه حل دیگری پزشک و یا خودش تجویز می کرد.

یکی از ضعف های دیگر بیست پرداختن به برخی از ابعاد شخیتی آدمهای قصه است که با کدی که مخاطب می گیرد ناتمام رها می شود. برای نمونه چرا میثم یک علاقه مند دوآتیشه به بازیگری معرفی می شود اما این کد در هیچ کجا در خدمت ماجرا قرار نمی گیرد، همچنین چه لزومی برای این مالک بداخلاق وجود دارد که کارگران آسمان جل خود را که هریک ضعفی دارند به خدمت بگیرد.

شخصيت پسر سليماني و حکايت هاي مربوط به او به ويژه به شوخي گرفتن اينکه او پسر سليماني است، دیگر نقطه ضعف اثر است و حتي ديالوگ او که با کارگران برقرار می کند لوس از کار درآمده است ، معلو نيست چه هدفی در بکراند این شخصیت وجود دارد؟        

نقطه کور «بيست» آن است که چرا بی هیچ زمینه ای سلیمانی آن هم درشب عروسی که خود مسببش بوده است به راحتی می میرد.

در”بیست" شخصیت ها در نیمه نخست ماجرا ابعاد خنثي ايي دارند و بی هیچ درام و انگیزه محکم دچار تغییر می شوند هرچند که تغییر از عناصر اصلی یک شخصیت است اما نگاه  باید حاکی از مسخ شخصیت باشد که اینگونه نیست، یعنی بی هیچ اتفاقی قابل توجه آدمهای قصه متحول می شوند و سربرراه، برای نمونه اگر سلیمانی به همین راحتی پرخاشگر و بداخلاق است چه حدیثی باعث می شود که تغییر کند و اصولا چرا این تغییر تدریجی در همه ادم ها اتفاق می افتد؟

با اين حال یکی از نقاط بعضا قوت اثر اتکا نکردن بر دیالوگ محوری است و نگاه هاو سکوت شخصیت ها جای دیالوگ را پوشش داده که در عمل بجا خود رانشان می دهد اما فضای سرد و بی روحی برای مخاطب عام ساخته است.

بیست فیلمی است که از سانتی مانتالیسم های بدنه سینما دور شده است اما کارگردان آن میبایست برای فیلم کردن خاطراتش به قصه ای بدیع تر فکر می کرد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط امید فاخر  | 

كسي كه هدف بزرگ دارد ، بزرگ مي ميرد

دارد تحولي در گوشم صدا مي كند نميدانم  كه اين تحول متحولم مي كند يا نه؟

ديدم كه از تنهايي هايم نه خويشتن را شناختم نه مردم را و اين اعتقاد را در خود لهيدم

با خود كلنجار ميروم كه آن باشم كه هستم و بدانم كه شادي در كنارم هست و من نميبينمش

به تازگي فهميده ام كه جهان بزرگتر از ان است كه با كار من خراب شود.  ديگربا گناه، خود را خراب نخواهم كرد

در تحولم فهميده ام كه تفكر مثبت يك نوشداروي مقوي است و در يافته ام كه زندگي به چيزي نمي ارزد اما ارزش هيچ چيز به اندازه زندگي نيست .

به من گفته است : كسي كه هدف بزرگ دارد ، بزرگ مي ميرد و عاشقان دم نمي زنند چرا كه در سكوت    مي ميرند

دل من تنها عضوم است كه فقط با نگاه لمس و درك مي شود.

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:49  توسط امید فاخر  | 

من اينجا هستم،هميشه

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط امید فاخر  |